|
دلم گرفته و این را تو خوب می دانی دل تو نیز گرفته، شکسته، می دانم! دلم گرفته مسافر! از اینکه می کوچی دلت گرفته مسافر! از اینکه می مانم برو مسافر دلتنگ من! سفر خوش باد شب است و پشت سر تو ستاره می بارم تو نیستی، به خودم،تو،به ما می اندیشم به صبح می رسم اما هنوز بیدارم هنوز کوچکم،آری،درست می گفتی عجیب این کلمه بر دلم فشار آورد ببخش از اینکه کمی حس خویشتن بینی مرا شبیه گلی پر زخار بار آورد به کوچه می زنم،از خانه دور باید شد به خاطرات گذشته سری زدم، تنها به این نتیجه رسیدم:صبور باید شد بهار مثل تبسم می آید اما ما هنوز عابر پسکوچه های پاییزیم چقدر دیر به گندم،به عشق بر خوردیم و حال گندم خود را به آب می ریزیم ولی زگندم ما سبزه ای نمی روید و این چنین همه عید سفره مان خالی است بدون سبزه و گندم،بهار بی معناست پرنده نیست،هوا نیست،آسمان خالی است تو نیستی که بیایی و خانه متروک است به کوچه می زنم،از خانه دور باید شد به خاطرات گذشته سری زدم،تنها به این نتیجه رسیدم:صبور باید شد قبول کن که همیشه به عشق محتاجیم واین ز فاصله قهر و آشتی پیداست شروع می شود از این به بعد فصل بهار و من دوباره تو را مثل قبل خواهم خواست + نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 2:12 توسط مرضیه |
دیروز تولد یک واژه بود یک اسم امروز تولد یک واژه است یک اسم فردا و فرداها هم سراسر تولد است همه این تولدها متولد شدن زندگی را ندا می دهند شاید و شاید تولدها سوغاتشان تنها خاموشی ست + نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 1:40 توسط مرضیه |
وجود و هستیت از سنگ میشود گاهی دلم از عشق تو کمرنگ می شود گاهی دلم برای تو چون چنگ می زند آهنگ غمت بهانه این چنگ می شود گاهی و کاش چشم تو هرگز به من نمی خندید چرا که عشق تو یک ننگ می شود گاهی ومن حضور تو را د دلم نمی خواهم چنانچه مهر تو کمرنگ می شود گاهی تو رفته ای و نمی دانم این دل بیتاب چرا برای تو دلتنگ می شود گاهی + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 17:16 توسط مرضیه |
برای لحظه های بی تو بودن اشک خواهم ریخت و یاد روزهای آبی با هم بودن را نثار رود خواهم کرد کنارم بمان تا دستهایم برای لمس عشق به تکامل برسد ای شبنم گلبرگهای باغچه مهربرای شکستن طلسم انتظار همه برگهای زرد پاییز را رنگ خواهم کرد تنهایم نگذار با باران تجربه افکار کودکانه مرا شستشو ده با من بمان شاید در شب تقسیم سخاوت و عشق قرعه خوشبختی به نام ما بیفتد + نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 1:3 توسط مرضیه |
ز چشم حیله و افسون تو برداشتم شوق نگاهم را و آن تاجی که از گلهای لادن در بهار عشق تو از خون چشمانم بپروردم به یک افسون بی پایان و سرگردان خزان کردم نه تنها عشق تو هر عشق دیگر را به دل کشتم وتنها می روم این راه را با دیده ای پر خون خداحافظ... خداحافظ تو ای همداستان بی وفای من خداحافظ خداحافظ تو ای همصحبت دیر آشنای من خداحافظ دگر با سرودتو آشنایی را نخواهم خواند و خود با کوله بارخاطراتم در دل صحرا سوی آینده خواهم رفت + نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386 1:46 توسط مرضیه |
ای به سوگ نشسته از تطاول زمستان به انحنای خویش پناه برده مغمون و بی صدا کیست در تو این چنین فریاد می کند؟ چقدر پیر و فرتوت شده ای غریب وغمگین و غمزده و غروب آمیز خاموشی سالها را می مانی در تو آتشی مرده است و با هر نسیم شعله می گیرد و از نو خا کستر می شود می گفتی پرواز یعنی اوج گرفتن رها شدن صعود ودر معنی اما سقوط می کردی به انتهای زمین به امواج خاک سرد و تیره آنجا که حدقه های چشم پر از خاکند دستهای خاک را مینوازند میبوسند ضجه می زنند برای من که برایت پر از قصیده غزل پر از ترانه شده ام چشمهایت را فقط امشب نبند بگذار خط به خط بخوانم و از بر کنم همانی که همیشه پنهان می داشتی اش و من ساده ساده زبان می گشودم تو دوباره گریز می زدی من شعله می شدم وتو خاک من می سوختم و تو به جای آب هیزمی می شدی من دوباره می سوختم بگو بگو که دستهای تو هنوز هم بوی سیب می دهند + نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 2:55 توسط مرضیه |
چه دستهایت مهربان بود وقتی که روی تار و پود ادراکم فریب می بافتی چه رودها در صدایت جریان داشت وقتی مثل قوهای عاشق دنبال همسفر می گشتی چه فکرم کوچک بود وقتی خودم را با تو روی ابرها خیال می کردم و چه اندوهم بزرگ است که روی شاخه های خشک زندگی بهار را انتظار می کشم + نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 1:38 توسط مرضیه |
خدای من یک سال گذشت هر چه کردم دیدی هر چه بخششیدی ندیدم خدای من یک سال گذشت و چهار فصل هراسان شدم پناهم دادی بیمار شدم شفایم دادی آرامش و امنیت که رسید طبیب و پناه را از یاد بردم خدای من یک سال گذشت وچهار فصل ودوازده ماه. پی تقدیر نیکو پرسان میگشتم شب قدر مرا خواندی بر سر خوانی پر از عشق و معرفت تا طلوع گریستم و دستان ملتمسم به آسمان بلند بود قلم رحمتت بر صحیفه بی تقدیرم خواست که بنگارد تقدیر کیلویی را هیهات با آفتاب فردایش تقدیری دیگر را جست و جو کردم و بار دیگر آرزوی خیسم خشکید وبر باد رفت خدای من یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سیصد و شصت و پنج روز هر روز بر سجاده عبادت به رسم عادت زانو زدم که ذکر تو گویم پیشانی بندگی بر تربت آن نازنین مینهادم و بندگی هزاران معبود دیگر می کردم و لحظه لحظه اش معبود یگانه را از یاد می بردم خدای من سالها گذشت ده بیست سی و ...سال. هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی ندیدم خدای من چگونه است که همچنان دوستم داری و به محبت میخوانی ؟! چگونه است که رهایم نمی کنی؟ چگونه است که هرگز از تو نا امید نمی گردم این چه رسم خداییسیت؟! خدای من آوای ملکو تی یا مقلب القلوب والابصار می آید تو مرا می خوانی که بخوانمت؟ این منم با حسرت سالهای رفته یا مدبراللیل و النهار این منم با هزاران امید به سالهای پیش رو یا محول الحول و الاحوال خدای من بندگی ام را بپذیر التماسم را بشنو حول حالنا حول حالنا خدای من آرزویم چه شد الی احسن الحال خوب من بوی عطر تحویل می آید چه مبارک تقدیری!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 11:51 توسط مرضیه |
مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود تو بر و برو تا راحت تر تکه های دل خود را ارام سر هم بند زنم + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 18:47 توسط مرضیه |
آنگاه که غرور کسی را له می کنی آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ به سوی کدام قبله نماز میگزاری که دیگران نگزارده اند + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 10:20 توسط مرضیه |
|
| ||||||